Raise your hopeful voice you have a choice
چهارشنبه ۲۸ دسامبر ۲۰۱۱
باور داری به این؟
چند وقت است هی یادش می افتم ، از دوستی هم شنیدم پریروز ، بقیه ی نمایشنامه ی اشمیت را هم داشتم میخواندم امروز، از این ایده نوشته بود...
یک فیلم گوگولی قدیمی هست که هنوز هم از دیدنش خوشحال میشوم (یعنی فکر کنم بشوم لااقل): "اشکها و لبخندها" یا همان آوای موسیقی (the sound of music) ، یک جاش هست جولی اندروز مثلا خوشحال است و میخواند :
so some where in my youth or childhood
I must have done something good
nothing comes from nothing
nothing ever could
so some where in my youth or childhood
I must have done something good...
چند وقت است هی یادش می افتم ، از دوستی هم شنیدم پریروز ، بقیه ی نمایشنامه ی اشمیت را هم داشتم میخواندم امروز، از این ایده نوشته بود...
یعنی هر خوب و بدی که الان هست ، به خاطر قبلا بوده ها و رفتار و افکار ماست؟! یا هرچه کنی حتما و قطعا اثرش را میگذارد در آینده؟!
من نمیدانم!
سهشنبه ۲۷ دسامبر ۲۰۱۱
جمعه ۲۳ دسامبر ۲۰۱۱
یک نمایشنامه است که میخوانیم. از اریک امانوئل اشمیت. میگوید ملودرام پایه اش همین سوء تفاهم هاست. سوء تفاهم هایی که گاهی یک چیز خوب را از بیخ نابود میکنند. فکر میکنم خب صاف و پوست کنده بودن آدمها میتواند از تولید ملودرام پیشگیری کند. اما رابطه ی پوست کنده گی با جذابیت ؟! میگویند رازگونه گی و جذابیت رابطه ی مستقیم دارند. اما من نمیدانم و زیاد هم دوستش ندارم!
تنها میدانم وقتی چیزی برای یاد گرفتن و فهمیدن یا جایی برای تلاش وجود نداشته باشد (یعنی که ذهن فعال) ، آدم کم کم حوصله اش سر میرود.
خب آن رازگونه گی هم میتواند نوعی فعال کردن ذهن باشد! هرچند که سمت و سویش ممکن است جالب نباشد اگر دقیق شوی!
تنها میدانم وقتی چیزی برای یاد گرفتن و فهمیدن یا جایی برای تلاش وجود نداشته باشد (یعنی که ذهن فعال) ، آدم کم کم حوصله اش سر میرود.
خب آن رازگونه گی هم میتواند نوعی فعال کردن ذهن باشد! هرچند که سمت و سویش ممکن است جالب نباشد اگر دقیق شوی!
سهشنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۱۱
امروز به کلی چیزهای مهم فکر کردم... خیلی مهم... و جدی!
بر که میگشتم اما ، انگار باد همه اش را فوت کرد و برد...
الان فقط یادم می آید که وقتی آمدم گلدان کوچک پرگل تشنه بود...
و آن آدم ِ گچ به دست خسته بود...
و آفتاب که افتاده بود روی میز ، و با چرخش سبیل های ساعت ، روی میز و کفش های من دور میزد گرم و روشن بود...
آفتاب سریع بود ، ساعت هم ،
روزها هم ... ،
من ؟!
باز فکر میکنم و هزار بار "Comptine d'un autre été: L'après-midi" را گوش میدهم...
بر که میگشتم اما ، انگار باد همه اش را فوت کرد و برد...
الان فقط یادم می آید که وقتی آمدم گلدان کوچک پرگل تشنه بود...
و آن آدم ِ گچ به دست خسته بود...
و آفتاب که افتاده بود روی میز ، و با چرخش سبیل های ساعت ، روی میز و کفش های من دور میزد گرم و روشن بود...
آفتاب سریع بود ، ساعت هم ،
روزها هم ... ،
من ؟!
باز فکر میکنم و هزار بار "Comptine d'un autre été: L'après-midi" را گوش میدهم...
پنجشنبه ۱۵ دسامبر ۲۰۱۱
سهشنبه ۱۳ دسامبر ۲۰۱۱
... چه چیز سبب شده است که این مردم زندگی خود را مخصوص به خدمت علم سازند و این همه دلباخته ی آن شوند؟ جواب دادن به این سوال کار دشواری است و هرگز نمیتوان یک راه کلی برای گفتن جواب پیدا کرد. من شخصا مانند شوپنهاور عقیده دارم که نیرومند ترین علت رو کردن به علم ضرورت فرار از زندگی تاریک و غم انگیز روزانه است؛ به این ترتیب است که انسان رشته ی بی پایان آرزوهای زودگذر را ، که هنگام توجه فکر به محیط روزانه یکی پس از دیگری حادث میشود ، میگسلد و خود را از رنج و فشار آنها میرهاند.
بر این انگیزه ی منفی باید علت مثبتی را نیز بیفزاییم. طبیعت انسانی همیشه درآن میکوشد که برای خویشتن تصویری ساده و کلی از جهانی که وی را فرا گرفته است بسازد. در این کار منتهای سعی او متوجه آن است تا تصویری که میسازد هرچه بهتر ممکن است آنچه را فکر انسان در طبیعت میبیند به شکل ملموس و قابل فهمی تعبیر کند. این کاری است که شاعر و نقاش و فیلسوف و عالم طبیعی هریک به راه مخصوص خویش انجام میدهند. وی در این تصویر مرکز ثقل روح خویش را چنان جای میدهد که آرامش و طمانینه ای را که در فعل و انفعالات پر جنب و جوش زندگانی روزانه از کف داده است بازیابد. ... (آلبرت اینشتین - ترجمه احمد آرام)
بر این انگیزه ی منفی باید علت مثبتی را نیز بیفزاییم. طبیعت انسانی همیشه درآن میکوشد که برای خویشتن تصویری ساده و کلی از جهانی که وی را فرا گرفته است بسازد. در این کار منتهای سعی او متوجه آن است تا تصویری که میسازد هرچه بهتر ممکن است آنچه را فکر انسان در طبیعت میبیند به شکل ملموس و قابل فهمی تعبیر کند. این کاری است که شاعر و نقاش و فیلسوف و عالم طبیعی هریک به راه مخصوص خویش انجام میدهند. وی در این تصویر مرکز ثقل روح خویش را چنان جای میدهد که آرامش و طمانینه ای را که در فعل و انفعالات پر جنب و جوش زندگانی روزانه از کف داده است بازیابد. ... (آلبرت اینشتین - ترجمه احمد آرام)
دوشنبه ۱۲ دسامبر ۲۰۱۱
جمعه ۹ دسامبر ۲۰۱۱
جمعه ۲ دسامبر ۲۰۱۱
...برای فرانز "در حقیقت زیستن" به معنای دروغ نگفتن و پنهان کاری نکردن است. اما به نظر سابینا "در حقیقت زیستن" -به خود و دیگران دروغ نگفتن- تنها در صورتی امکان پذیر است که انسان با مردم زندگی نکند. به محض اینکه بدانیم کسی شاهد کارهای ماست ، خواه ناخواه خود را با چشمان نظاره گر تطبیق میدهیم، و دیگر هیچ یک از کارهایمان صادقانه نیست....
"سبکی تحمل ناپذیر هستی"
"سبکی تحمل ناپذیر هستی"
اشتراک در:
پیامها (Atom)
بايگانی وبلاگ
-
◄
2008
(69)
- August 2008 (13)
- September 2008 (14)
- October 2008 (15)
- November 2008 (14)
- December 2008 (13)
-
◄
2009
(137)
- January 2009 (8)
- February 2009 (7)
- March 2009 (17)
- April 2009 (13)
- May 2009 (11)
- June 2009 (9)
- July 2009 (10)
- August 2009 (11)
- September 2009 (15)
- October 2009 (9)
- November 2009 (10)
- December 2009 (17)
-
◄
2010
(97)
- January 2010 (16)
- February 2010 (10)
- April 2010 (4)
- May 2010 (10)
- June 2010 (7)
- July 2010 (7)
- August 2010 (9)
- September 2010 (7)
- October 2010 (9)
- November 2010 (8)
- December 2010 (10)
-
▼
2011
(66)
- January 2011 (7)
- February 2011 (4)
- March 2011 (5)
- April 2011 (6)
- May 2011 (6)
- June 2011 (5)
- July 2011 (4)
- August 2011 (6)
- September 2011 (4)
- October 2011 (5)
- November 2011 (3)
- December 2011 (11)
-
◄
2012
(16)
- January 2012 (5)
- February 2012 (1)
- March 2012 (5)
- April 2012 (3)
- May 2012 (2)

